سه‌شنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۹

امروزی ها

دیش آنتنم خراب شده بود و بالاخره دیشب موفق شدم ترمیمش کنم. اولین شبکه که توانستم عیار کنم ، تلویزیون فارسی بی بی سی بود که بیشتر گیرندگان آن را افغانستانی ها ، ایرانی ها و تاجیکیستانی ها تشکیل میدهد.دو جوان افغانی و ایرانی ، زیگنال های برنامه ، موسیقی و نام آن جالب بود. سینما، جشن تجلیل از حشرات و مهمتر آن موضوع هویت محتوای اساسی این برنامه را تشکیل میداد.

حشرات وموسیقی را حد اقل توانستم هضم کنم و به تحلیل بنشینم اما عنوان برنامه و مقوله ای هویت (Identity) کمی برایم مشکل مینماید.

طاهر جوان افغانی سعی میکرد با نشان دادن چهره های اشخاص و طرز لباس پوشیدن آنان از میان حد اقل 15 قوم ساکن افغانستان بیشتر به هزاره ، تاجیک ، پشتون و ازبیک بپردازد و نشان دهد که نسل امروز و مردم چه برداشتی از واژه که هنوز برای من به عنوان یک جوانک امروزی افغانستانی کمی نا مفهوم است ، دارند. او به مردم بازار و دانشجویان و دو استاد دانشگاه مراجعه کرده بود تا مفهوم آن را به بینندگان برساند.

معلوم نیست هدف از انتخاب نام امروزی چیست؟ من 27 سال سن دارم و نمیدانم امروزی هستم یا دیروزی؟ اگر معیار امروزی بودن دانش روز باشد که بحمد الله معذور دارید. چون نه سطح زندگی و نه مکاتب ودانشگاه های ما درسطحی اند که بتوان با امروزی بودن دنیای بیرون از افغانستان مقایسه کرد اما دیروز چه ؟

دیروز ما هم مثل امروز ما چندان ویژگی جالبی ندارد. من هزاره حد اقل سال هاست درد استبداد ، ظلم ، فقر ، محرومیت تاریخی را تجربه میکنم و حد اقل خود را جز مجموعه بنام ملت یا ( Nation ) احساس نمیکنم. چندان مشترکات خاصی باهم نداریم. شاید این فرضیه در مورد سه قوم مطرح تر دیگر و باقی دیگر نیز صدق میکند. امروزی های پشتون نیز در لجنی بنام طالب گیر مانده است و تاجیک ها و ازبیک ها هم مشکلات خاص خود شان را دارند.

پس امروزی های افغانستان یک جوانک های چون من و تو آیا بین دیروز و امروز معلق نیستیم؟ آیا ما هویت مشترک مان را بر چه اساسی بنا نهاده ایم ؟ چرا ما امروز درگیر تعریف هویت های خود در دایره های کوچک قومی به قول بی بی سی هستیم؟ آیا اصولا اول هویت اقوام ساکن در افغانستان بصورت دقیق ، علمی و عادلانه آنچنانکه هستند وبوده اند ، تعریف گردند و سپس برای ملت شدن این همه اقوام به یک مفهوم بزرگتری بنام افغانستان دست یابیم.

معلوم نیست انگلیسی های بی بی سی که سال هاست در قضایای افغانستان دخیل اند ، چه خوابی برای امروزی های افغانستان در سر دارند ؟ آنچه را میتوان ازگذشته ها دریافت اینست که گذشته های ما و دخالت های انگلیس چندان سابقه خوبی نیست ولی حد اقل میتوان برای نیل به یک هویت مشترک در دایره بنام افغانستان این اتوپیای نا آرام درقلب آسیا باید اول به تعریف هویت واقوام ساکن در آن پرداخت ، ارزش های انسانی برای هر شهروند قایل شد و آنگاه دنبال یک وجهه مشترک دیگر رفت وملت شد.

به امید روزی که هر شهروند خود را در آیینه تاریخ ، سیاست ، فرهنگ ، اجتماع و بالاخره همه ابعاد زندگی فردی و اجتماعی این کشور بیابد که فقط با دادن حق ، احترام به آزادی و کرامت انسانی و عدالت امکان ملت شدن و تعریف هویت فردی و جمعی شهروندان این سرزمین را میسرخواهد ساخت.

دوشنبه ۷ سپتامبر ۲۰۰۹

صعود تنها بر قله دروغ ؟



میخواهم چیزی امشب بنویسم. کمی احساس باید به سراغم بیاید. خوشی ، غم ، هیجان ، خشم ونفرت یا کاملا بی حسی. شاید این آخری درست باشد.

از چی بنویسم ؟ از کی بنویسم؟ چرا بنویسم؟ چرا امشب خیلی متفاوت از شب های دیگر است. اصلا این شب لعنتی پایان ندارد. چرا حوصله ندارم کار کنم. فقط با غزل های هندی که کمتر می فهمم خودم را مصروف نگه میدارم.

آنطرف چیزی در حال اتفاق افتادن است وچیزی دارد تغییر مسیر میدهد. مسیری که شاید برای یک طرف روشن و شفاف باشد ولی طرف دیگر همچنان تاریک ، غبار آلود وناپیدا.

چی مسخره زندگی است این .یک دوست گفته بودکه زندگی تفاهم آشکار است اما شاید یک دروغ آشکار!

یادت هست عقاب ، گفته بودیم که قله ها را باهم صعود خواهیم کرد اما اینک ناممکن شد . یکی پرواز کرد و به قله رسید و یکی نیمه راه ماند.

شاید به هم دروغ گفته بودیم و شاید نه ؟ کی میداند ؟ شاید صعود به قله بی عقاب هم خود لذتی دارد که نمیتوان در صعود مشترک یافت. میخواهم خودم را با این صعود امتحان کنم. یا صعود یا سقوط ؟

سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

رهبر وبلاگ نویسان افغان به امریکا پناهنده شد



سری به وبلاگ ها زدم. دختر ورسی قهر است که نسیم فکرت رهبر حزب وبلاگ نویسان افغانستان بدون خدا حافظی افغانستان را به قصد ادامه تحصیل در امریکا ترک کرده است و طبق سنت افغانی دوستان را مهمانی نداده است تا وی را گرمتر و با دبدبه تر از افغانستان برای مدتی و شاید هم دیرتر مرخص میکردند.

وی همچنان از اسد بودا ، دوشنبه ها و صحرا کریمی خواسته است تا دریک مهمانی خداحافظی وبلاگی شرکت کنند.

تا آنجایی که من نسیم را در مدتی که با هم آشنا شده ایم ، شناخته ام. آدمی خیلی بی وفایی نیست اما باید بخاطر باید داشت که بی وفایی بیماری عصر ماست.

نسیم را بیشتر به نام سهراب کابلی می شناختم و با تلاش زیاد بالاخره موفق شدم وی را اوایل سال 2008 در دفتر نما زیارت کنم و خیلی زود مرا به اولین کارگاه آموزشی وبلاگ نویسی دعوت نمود.

نسیم آدمی صادق ، زرنگ ، فرصت شناس و پر تلاش است و کمی هم مرموز مینماید. چند بار باهم کار کردیم و گاهگاهی با هم در ارتباط بودیم و شاید هم باشیم.

حالا که این دوست آنطرف اوقیانوس ها رفته است تا برای یک آینده بهتر تلاش کند ، چرا مشوش شویم. بگذاریم این دوستان نیز غربت را تجربه کنند و اندوخته های شان را دوباره برای این خاک برگردانند و در خدمت آدم های این گوشه دنیا بگذارد.

آخرین باری که حضرت ایشان را دیدم شنبه گذشته بود که با پیراهن و تنبان سفید رنگ افغانی در نت کافی اتصال در کارته سه در غرب کابل با لب تابش بازی میکرد. کمی تغییر کرده بود و از درد کمر شکایت داشت . زیاد سوال نکردم و بعد از مدتی خدا حافظی کرد و از آنجا بیرون شد.

راستی او در این اواخر کار های جالب وموثری به کمک سفارت امریکا انجام داده است و یک برنامه آموزشی وبلاگ نویسی را در چند ولایت کشور از جمله هلمند و بامیان برگزار نمود که امیدوارم به آزادی بیان و ژورنالیزم افغانستان کمک نماید و محکی برای کار های بعدی اش باشد.


آنطوریکه من حضرت ایشان را شناخته ام ، خیلی کنجکاو ، جسور و دور اندیش است و میخواهد حد اقل کاری متفاوت تری از دیگر همسنگران و همنوعانش انجام دهد که کانون وبلاگ نویسان افغانستان را میتوان نماد از آن نوع کار ها دانست.

برای نسیم جان موفقیت و حوصله بیشتر ، درد کمر کمتر، دانش بی حد و بی پایان ، دوستان بی شمار ، ثروت قارون ، شهرت او باما و یک خانم زیبای زیبا ترکیبی از زیبایی سیمین تنان امریکایی و اروپایی ، آسیایی و افریقایی میخواهم.

نسیم اکنون رفته است ولی این صفحه یادگاری است از همکاری و دوستی اش زیرا هر لحظه که به این صفحه سر میزنم ، به یادش میافتم.

چهارشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

کینیا در هفت تصویر




یک درخت بلند قامت در 40 کیلومتری جنوب شهر نایروبی بر مرکز نگهداری یتیمان

چهره یک جوان کینیایی ورزشکار


یکی از دختران یتیم در نمایش لباس و زیبایی




این هم یک گل و گلدان زیبا




این پسرک مکتبی هم از لینزم دور نماند



پارکی در جنوب شهر نایروبی





این پسرک ها از روی سرک ها جمع آوری شده در یک مرکز تحت تربیه ، آموزش قرار میگیرند. این هر دو میخواهند در آینده ورزشکار و دونده های ورزیده شوند و در مسابقات جهانی شرکت کنند

سه‌شنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

اولین شب اقامتم در کینیا




در اولین شب اقامتم مهمانخانه ای که درآن اتاق گرفته بودم ، آب نداشت. دختر مسوول و صاحب مهمانخانه میگفت که تمام کینیا نه بلکه تمام افریقا از این مشکل رنج میبرند. ولی من نتوانستم طاقت بیاورم. فردا صبح زود همینکه درس ها شروع شد، با نهاد دعوت کننده صحبت کردم و بالاخره موفق شدم که به جای بهتری که در واقع قسمت اشراف نشین شهر بود، کوچ کنم.

کینیا کشوری است در افریقای شرقی که در امتداد بحیره هند و اکوادور واقع شده است. کشور های تانزانیا ، سومالیا ، یوگاندا، ایتیوپیا ( حبشه ) در چهار اطراف این کشور واقع شده است. پایتخت این کشور بزرگترین شهر آن نایروبی است .نفوس مجموعی کینیا به 38 میلیون میرسد.

نوعیت حکومت داری این کشور نیمه ریاستی است. یک رییس جمهور دارد که هم رییس جمهور و هم رییس پارلمان است. صدراعظم نیز دارد که در واقع بعد اعتراضات خونین 2008 قدرت بین صدراعظم و رییس جمهور تقسیم شده است .در قانون اساسی کینیا آمده است حدود 43 قوم در این کشور حضور دارند که بیشترین آنان را به ترتیب مسیحیان پروتستان ، کاتولیک تشکیل داده اند . در کنار این مذاهب هندو ها و مسلمانان نیز زندگی میکنند. تمام این کشور به 8 ولایت تقسیم میشود. بزرگترین آن شهر نایروبی یا پایتخت این کشور است که 2940911 نفر نفوس دارد. اولین رییس جمهور این کشور جومو کینیاتا نام دارد و در سال 1963 آزادی خویش را از انگیس ها گرفتند.

واحد پول این کشور شیلنیگ است که 77 آن معادل یک دالر امریکایی است. زبان های انگلیسی و سواحلی زبان های رسمی این کشور است. آب و هوای این کشور حاره بوده است که در زمستان ها از 30 درجه زیاد نمی شود.
سرک موتر های سپورتی سفری مسابقات موتر رانی جهانی از میان این کشور میگذرد. انواع حیوانات وحشی مثل شیر ، پلنگ، مار های زهری و تمساح ، انواع پرنده ها و حشرات ، جنگل های سر سبز و طبیعی بخش دیگر از طبیعت این کشور است که شما را مجذوب میکند. یادتان باشد که این کشور برف را نمی شناسند.

حدود 10 شبکه تلویزیونی خصوصی و بیشتر از 30 رایوی محلی دارند. رسانه های چاپی زیادی نیز هستند که بیشتر به زبان انگلیسی و محلی به نشر میرسند. مشهور ترین تلویزیون این کشور KTN است و مشهور ترین روزنامه آن The Daily Nation است که قیمت آن 50 شیلینگ است.

کسانی که علاقمند فیملسازی، سیاحت ، تحقیق بیایند حد اقل نایروبی را میتوان یکی از شهر های خیلی زیبا ، مدرن ، دارای ساختمان های خیلی بزرگ و زیبا، برق 24 ساعته ، دارای هتل ها، فروشگاه ها ، بار ها و غیره دانست.
زنان در این کشور خیلی نیرومند هستند و در تمام عرصه ها فعال اند. آدم های سفید در این کشور وجود ندارد هر چه می بینی سیاهی است اما این سیاهی در این کشور به یک ارزش تبدیل شده است. اگر علاقمند هستید که در این کشور بیایید باید بدانید که حدود 7% این کشور اچ آی وی مثبت هستند. در هر گوشه کشور مراکز مشوره دهی و آزمایش داوطلبانه وجود دارد. سکس در این کشور خیلی معمول است و شما آزادانه میتوانید با مردان و زنان صحبت کنید و جایی به گردش بروید اما متوجه باشید که در کنار این ها این یک جامعه مسیحی است که بیشترین آن را پروتستان تشکیل میدهند و هر روز یک شنبه تا یک و سی دقیقه ظهر در کلیسا باید باشی و اگر مسلمانی میتوانی به نزدیکترین مسجد بروی و از عبادت آزادانه لذت ببری و به خدایت نزدیک تر شوی.

یادتان باشد که آب ، کرایه موتر، جای بود باش کمی نسبت به کابل قیمت تر است و در جریان شب احتیاط کنید زیاد بیرون نروید و نیز مراقب جیب های تان باشید. بزودی با عکس های جدید و نکات جالب و عجیب و غریب در باره این کشور خواهید دانست.

پنجشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

کینیا را چگونه یافتم؟


سه روز است که کینیا هستم. میخواهم آنچنان که این کشور افریقای شرقی را مییابم ، برایتان بنویسم. این اولین سفرم در زندگی بیرون از افغانستان است.ساعت هشت صبح از میدان هوایی کابل با هواپیمای صافی پرواز کردیم. احساس کردم که چیز هایی متفاوتی را تجربه خواهم کرد. کمی خوابیدم اما صبحانه مهمانداران نگذاشت ، آرام باشم. کمی خوردم و باز خوابیدم.

ساعت 11:00 قبل از ظهر به شهر زیبا و گرم دوبی رسیدیم. مهمانداران صافی اعلام کردند که هوای دوبی 25 درجه هست اما همینکه پایمان را از دروازه ای هواپیما بیرون گذاشتیم احساس کردم داخل یک دیگ بخار و یا حمام شده ایم ما خیلی زود با فرشته های سیاه و سفید عرب روبرو شدم که همه قرآن شریف میخواندند. دو سه دوست را دیدیم که جایی میرفتند و خیلی هم پز گرفته بودند چون ترانزیت بودم ، مجبور شدم بروم تا پرواز بعدی ام را با هواپیما های الامارات بود ، پیدا کنم.

خدای من ، این میدان هوایی دوبی مثل یک شهریست که اگر کمی اشتباه کنی ، در میان فرشتگان خوش صورت اروپایی ، آسیایی گم میشوی. بیشترینه کارکنان و فروشندگان برخلاف کشور ما و شما سیاسر بودند. با صد تلاش و معلومات توانستم ترمینال اول را که مخصوص آسیایی ها است ، بیابم. پرواز مان ساعت 03:00 بعد از ظهر به نیروبی میرفت و من باید تا آن ساعت منتظر میماندم. روی چوکی گیت 127 لمیدم و از زیبایی های مردمان مختلف لذت و بردم و کیف کردم. چند لحظه همانظور مانده بودم که دو مسافر دیگر نیز آمدند و کنارم نشستند. سر صحبت را با یکی از آنان باز کردم . نامش عبدالله است و از ایالت ممباسای کینیا است و از ریاض با دوستش آمده است و میخواهد کار قبلی اش که حسابداری در یک فروشگاه است ، در نیروبی تغییر دهد. خیلی معلومات جالب در باره کینیا و مردمش داد.

ساعت دو و نیم داخل هوایپمای غول پیکر و شیک الامارات بودیم که حتی امریکایی ها و اروپایی ها از سفر با آن لذت میبرند. مهمانداران آنان همه پریرویان کوریایی و افریقایی بودند با هر نگاهی که بطرف شان میکردی ، لبخند میزدند. این یکی خیلی خسته کن بود باید از روی چند دریا عبور میکردیم. خودم را با تلویزیون و رادیو های چوکی ها مصروف کردم و چند بار هم چای ، جوس و غذا آوردند و بالاخره بعد از چهار ونیم ساعت اعلام کردند که به شهر نیروبی خوش آمدیم.
عبدالله گفت که کینیا در اختلاس و فساد اداری دنیا مقام اول را دارد. راست میگفت همینکه داخل ترمینل شدم. مسافرین مثل گوسفند روی هم می پریدند تا زور تر به شهر برسند. قلم نداشتم تا فورمه آنفلوانزای خوکی را پر میکردم بالاخره یکی را پنج دالر دادم تا مرا برای گرفتن ویزای آنبورد و قلم کمک کند.

به من گفته بودند که نیروبی خیلی سرد است و من هم تمام لباس های زمستانی آورده بودم اما شهر خیلی برای من گرم بود.تمام بدنم کرخت شده بود و سرم درد میکرد. بالاخره بعد از یک ساعت نوبتم رسید و رد شدم ورفتم دم دروازه ای عمومی کسی را دیدم که روی کاغذ نوشته بود محمد یونس تا مرا به مهمانخانه ای که قبلا آنلاین ریزرف کرده بودم ، ببرد. بالاخره به راحتی روی سیت موتر لمیدم و نفس راحتی کشیدم .


ادامه دارد.

دوشنبه ۸ ژوئن ۲۰۰۹

رشد تعصیلات یا تحصیلات

بدون شرح