۲۴ آذر ۱۳۸۷

محمد علی یتیم ، گرسنه و بیکار برای شکم های بزرگ رای میدهد


دو روز پیش از عید برای خریدن بوت رفتم و ظهر برای نان چاشت داخل هوتل غرب واقع میدان شهید مزاری شدم. در کنارم پسرکی نیز مشغولی نان خوردن بود. گرچه نانش را تمام کرده بود اما به نظر میرسید که سیر نکرده است.مقداری دیگری نان برایش فرمایش دادم اول با غرور مردانه عجیبی مقاومت کرد اما بالاخره با اصرار من قبول کرد.وقتی نانش را تمام کرد و چند پیاله چای را با مزه خاصی که حکایت از تشنگی اش میکرد ، تمام کرد سر قصه را باز کردم.

او خودش را محمد علی باشنده ولسوالی پنجاب ولایت بامیان معرفی کرد که فقط 13 سال دارد و صنف هفت مکتب و اول نمره نیز بوده است و حالا در یک خانه در آخر دشت برچی زندگی میکنند و دو خواهر بزرگتر و کوچکتر از خود دارد. مادر پیرش نیز پشم میریسد و پدرش پنج سال بخاطر درد کمر و استخوان بخاطر اقتصاد ضعیف و نبود مراکز صحی فوت نموده است.

اینجا که رسید کمی مکث کرد و دو قطره اشکی از چشمان معصوم و مردانه اش بیرون غلطیدند. گفت چند روز است که تمام آخر برچی الی پل سوخته و کوته سنگی را طی میکنم اما کسی برایم کار نمی دهد. امروز رفتم دکان قصابی که برایم کار دهد اما او کمی گوشتی برایم داد و برای یک تکه فروش که نوشتن نمی دانست خطی نوشتم یک لباس دوخته شده برای عیدم داد اما رنگش سفید است و ممکن است زود چرک شود و نتواند بشویدش.

گفت آمدم این هوتل که اگر به شاگرد ضرورت داشته باشند ام یک کسی به هوتلی پنجاه افغانی داد تا نان چاشت بخورم .میخواستم آن پنجاه افغانی را 5 نان ببرم اما هوتلی گفت که اگر آن پول را نان نخورم برایم نمی دهد و حالا اینجا قابلی میخورم اما هر لحظه تار های پشم ریسی و چرخش سنگ های آن و چشمان منتظر خواهرانم لقمه ها را نمی گذارند از گلویم پایین روند. تعجب میکنم که یک پسر 13 ساله از میان کوه های بلند بابا و سرزمین بودا چنین عمیق فکر میکند.

به طرف تندیس رهبرشهید اشاره میکنم که آیا وی را میشناسد. با تلخی میخندد و میگوید که با رفتتنش یتیم شده ایم. سعی میکند از من در آن چند لحظه چیز هایی را یاد بگیرد و میگوید برای یافتن کار برای آدمی به سن او به چگونه جا ها باید رفت و چطور مردم را قناعت دهد که وی واقعا نیاز به کار دارد تا صد تا دو صد افغانی مزد دهد.

بعد چشمانش تلویزیون عربی الجزیزه میافتد که اطفال عرب را در حال مکتب رفتن نشان میدهد میگوید کجاست میگویم مصر . میگوید که می خواهد که انجینیر شود و آیا چطور امکان دارد که در کابل هم کار پیدا کند و هم بتواند درس بخواند در حالیکه تذکره هم ندارد.

برای یک لحظه چهره های رهبران فعلی هزاره ، کروزین ها ، شکم های بزرگ و دستان نرم و گوشتالود شان که خود نیز لمس کرده ام در مقابلم مجسم میشوند که از دور به طرف محمد علی و فامیلش اشاره میکنند که شما آرام بخوابید ما اینجا به نمایندگی شما شکم بزرگ میکنیم و برای انتخابات بعدی به رای شما نیز سخت نیازمندیم سعی کنید از یاد مان نبرید. خیلی دوست تان داریم. آخر سرنوشت ما مشترک است. تاریخ محرومیت و مظلومیت ما مشترک است .

یک لحظه محمد علی هایی که در مقابل چشمم جان میگیرند که با شکم های به روده ها و استخوان های شان چسپیده برای دادن رای در صف مراکز رای دهی ایستاده اند و منتظر اند تا برای شکم بزرگ های فعلی رای داده اند و پیوند مشترک ما فقط دسترخوان های ما خالی تر و شکم ها و شهرک ها و حسابات بانکی رهبران فعلی ما را بزرگ کرده اند ، تا شاید چند تکه نانی برای شان این کارت ها بیاورند اما افسوس که این محمد علی ها هرگز به این آروزی شان دست نمی یابند و مثل پدران شان از سرما و گرسنگی و فقر هزارستان جان میدهند تا شکم های رهبران ما بزرگ و بازار معاملات شان گرم باشند.

۱ نظر:

عارف فرهمند گفت...

سلام انتظار صاحب
تشکر از سر زدن ات
بلی واقعیت امی است و دردناک ای که همین انگیزه ی رای دادن هم مردم گرفته می شود.
شاد باشی