۱۸ خرداد ۱۳۹۰

ضحاک عزیز ، میشرمم بعد از عروجت می نویسم




دیروز صبح تازه کمپیوترم را روشن کرده بودم که زنگ گوشی به صدا در آمد.صدای حزن آلود آصف آشنا آنطرف گوشی پیچید:" انتظار عزیز سلام ، خبری بدی برایت دارم. ضحاک را سربریدند.چی کنیم؟ ".

ضحاک را زمانی که برای جمع آوری سلاح با دایاگ کار میکردم چند باری در جلسات رسمی دیده بودم. مهرآیین عزیز نیززیاد از او میگفت و همه بچه ها و همکاران میگفتند مرد محکمی است در برابر بی عدالتی ها. ضحاک یکی از یادگارهای مزاری بزرگ بود که بامیان را به مرکز اعتراضات مدنی تبیدل کرده بود.کاهگل سرک ها ، تقدیر نامه به خر ها ، کاریکاتور ها و ده ها موارد دیگر را که بامیانی ها و رسانه ها بخاطر دارند ، نمونه های تعهد این مرد عدالت خواه بوده است.

ضحاک مثل ضحاک در مقابل نابرابری ها ایستاد ولی متاسفانه میراثخواران مزاری فقط بعد از او پیام تسلیت دادند و چند روزی دیگر از تریبون های خویش غمنامه نشر خواهند کرد. ما جامعه مرده پرست هستیم و مثل مزاری و یاران و مثال او وقتی مردند بزرگی چون کوه شان را بعد از مرگ درک میکنیم.ضحاک آخرین رسالتش را در پنجم جوزا با سهمگیری در تجلیل از تولد رهبر شهید انجام داد و قرار است در کنار مزار رهبرش مزاری بزرگ صبق وصیت خودش بیارامد.

حال باز ما مانده ایم بی مزاری و ضحاک.چند قطره اشک تمساح خواهیم ریخت و خیلی زود مثل دیگر نسل کشی های تاریخ افغانستان اینگونه جنایات را فراموش میکنیم.سوال اینست که بعد از چه کنیم و چگونه از خود و حیثیت خود دفاع کنیم؟ چطور از نخبگان خود حمایت کنیم؟ تا بکی منتظر میراثخواران باشیم تا مهر تایید برای اعتراض ها دهد؟ بهسود نیز در آتش میسوزد و راه غوربند و غزنی نیز نا امن شد پس دیگر در محاصره کامل اقتصادی و اجتماعی هستیم؟ بزودی به سراغ دیگران نیز خواهند آمد. ما باید آماده باشیم و تسلیم جنایتکاران نشویم؟ اعتراض سرتاسری و مدنی در هر کجا که هستیم ادامه میدهیم؟

ضحاک در رسانه ها :
l

۱۳ خرداد ۱۳۹۰

خانه 582 ؛ نگاهی از درون





حدود یک سال است این خانه سخت مرا به خود مشغول داشته است. کارهایش با آنکه خیلی جذاب و به مد روز است اما سنگینی آن را روی شانه هایم احساس می کنم.آمدنم در این خانه صفحه ای جدیدی در زندگیم گشود  و حالا بخشی مهمی از زندگی شخصی و اجتماعی ام شده است. آدم ها و برنامه هایش مهمتر و عزیز تر که بیشتر ساعات روز را باهم هستیم.

مثلا یاد گرفتم با آدم های مخالف و متفاوت از سلیقه و رفتارم چگونه برخورد کنم و کنار بیایم یا به اصطلاح گزاره کنم. یاد گرفتم که نمی شود همه چیز در زندگی مطابق میل خود آدم باشد. بالاخره یعنی یاد گرفتم که به خاطر رسیدن به هدف باید خیلی سختی ها را پذیرفت و به استقبال حوادث رفت.

این خانه به من یک اتاق داده است که اندازه اش از 5 متر تجاوز نمی کند.پنجره کوچکی دارد به دنیای بیرون که به سمت حویلی همسایه راست ما باز میشود. همسایه های ما همه نیز مسلح اند و دست شان به کاسه دولت کمتر دیگران نیست .دیدن از پنجره به بیرون به معنی نگاه کردن به ناموس آنان را دارد و باید چشم هایمان را ببندیم و هیچگاه هوس هوای تازه نکینم. 

پنجره ها را به رویم می بندم. وقتی مجبور میشوم بازش کنم ، بوی غذای حبیب بوی دوستی ندارد.آزارم میدهد و دوباره میبندم و باز تاریکی اتاقم را فرا میگیرد. یک دروازه کوچک نیز به سمت زینه های  داخل دهلیز باز میشود که طبقه اول را به طبقه دوم وصل میکند.وقتی میخواهم دروازه را باز بگذارم ، آدم های که برای دیدن نمایشگاه ها می آیند ، مزاحمت میکنند. مجبور می شوم تمام در ها و پنجره ها را برویم ببندم و از شما خوبان ببرم و دنیایم در فقط در چهار دیواری اتاقک سه متری خلاصه کنم.

حال کسی به اتاقم نمی آید. هوای اتاقم تاریک است و تازگی بهار را ندارد.تپ تپ پاهای بازدیدکنندگان  وموسیقی یک نواخت یاسین تنها صداهایی هستند که از عقب دروازه های بسته به گوشم میرسد. گاهی بعضی قدم هایی که با سرعت بالا می آیند  و گاهی به خستگی حواسم را پرت میکنند و به شتاب و سستی مردمان برای رسیدن به فردای که در این کشور هیچ قابل پیش بینی نستند ، خنده ام میگیرد و گاهی حسود می شوم.

چای سبز، مهمان ها خوانده و ناخوانده ساعت ها مرا روی چوکی این اتاق میخکوب میکند که خون های زیادی در این کشور برای آن در افغانستان ریخته میشود. میخواهم از این نوع زندان فرار کنم. میخواهم هوای تازه را تنفس کنم. آزاد باشم عاری از هرگونه قید و شرط اما کمی مشکل مینماید. با بچه ها تعهد کردیم که برویم تا آخر خط. خطی دشوار که شاید روزی خودم را آخر کند و به آخر نرسد.

فیس بوک ، بلاگر ، وردپرس ، گوگل ، جی میل و انترنت همه بهانه هایی هستند که از صفحه لپ تابم دنیا و مردمش را به من نزدیکتر می کند. گاهی از خیرات اسکایپ و یاهو تصویر و صدای بعضی دوستان را نیز می بینم و می شنوم. عجب دنیایی شده است. 14 ساعت روز در این اتاق میمانم و فقط میتوانم شما را از طریق انترنت میبینم. نه ! میخواهم ارتباط مستقیم با شما داشته باشم. رو بروی شما بنشینم و مثل دیگران فارغبالتر از هر زمانی از هر دری قصه کنم. آیا اینگونه ارتباط در زمان کنونی ممکن است؟آیا شما نیز چون من در ها و پنجرهای دنیای پیرامونی را با هوای تازه اش به روی خود بسته اید ؟


۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

نظارت بر رسانه ها وظیفه کدام وزارت است؟





دقیق یادم نیست چه زمانی بود که رفتم وزارت حج و اوقاف تا با نهادی که کار میکردم، از آنان در قسمت بسیج شورای مساجد کمک بخواهم. وقتی داخل این وزارت شوی نوعی ترس از رسانه ها را میتوانی به  خوبی می توانی حس کنی . کمره نیکان دی 80 که نزدم بود ،سربازان دهن دروازه را ترساند. خوب به یاد دارم که که میگفتند :"سعی کنی عکس های ما را باز در برنامه "تلک" یا" زنگ خطر" نشر نکنی." . زیاد سخت نگرفتم ، گفتم تازه با مفاهیم بیان آزاد و آزادی بیان و نقد کمی ها و کاستی های نهاد های دولتی از طریق رسانه ها آشنا میشویم و افغانستان به زمان بیشتری نیاز دارد تا این ارزش ها نهادینه شوند.
سال گذشته با نهاد دیگری کار میکردم و باید براساس پروژه که نهاد ها و کشور های کمک کننده به ما سپرده بودند، عمل میکردیم و با شورا های مساجد و وزارت حج و اوقاف بطور مشترک اطلاع رسانی میکردیم.تصمیم گرفتیم برویم این وزارت و با مقامات تصمیم گیرنده صحبت کنیم. دقیق یادم نیست ، شاید حدود دو هفته زمان را در بر گرفت تا با یکی از مسوولین این نهاد ملاقات  کردیم. من و یکی از همکارانم که زن بود، باید روی این برنامه کار میکردیم. نکته ای که قابل تامل این است که او چندین بار از آزار و اذیتش توسط کارمندان ارشد مقامات این وزارت شکایت کرد ولی من وی را به صبر و شکیبایی فراخواندم.استدلال او این بود ک کار مشترک با  این وزارت فاجعه است و کاری خاصی برای پروژه مان انجام نمی دهند و وقت مان ضایع خواهد شد. اما من تاکید می کردم که مهم نیست ما می توانیم بخاطر به انسان این سرزمین از بد خلقی ها و رفتار های نا مناسب آنان میگذریم و هدف مان را دنبال میکنیم.
روزی خودم با وی رفتم و وقتی منتظر یکی از مقامات بلند رتبه این وزارت روی چوکی های اتاق انتظار نشسته بودیم، رفتار های بازاری و توهین آمیزی و جنسی یک مامور بلند رتبه اعصابم را خراب کرده بود. من و همکارم هر دو نشسته بودیم و این مرد که در اتاقش بودیم، با حرکات و اداهایی عجیب و غریب که نمایندگی از فکر مریضش میکرد، اشارات و چشمک های بسوی این خانم مینمود. لحظه ای دلت به حال وزارتی می سوخت که وی در یکی از پست های ارشد آن مامور شده بود و سکان مکان های دینی این سرزمین را به عهده داشت.
نکته جالبتر دیگری که به ادامه این ملاقات ها اتفاق افتاد ،این بود که یکی افراد شماره دوم این وزارت محترم در یک مجلس رسمی از نهاد ما میخواست کمک کنیم که وی "شب دست خالی نزد خانم و اولادهایش برنگردد." یا من به فلان وزارت کمک نمی کنم چون گارد های امنیتی آن موترم را داخل نگذاشته است.
حال شنیده ام که در همین اواخر این وزارت در صدد ایجاد اداره در چوکات این وزارت به نام " امر به معروف و نهی از منکر" گرفته اند تا نشرات برنامه های رسانه ها را نظارت کنند.کاش بصورت واقعی مردم را از منکرات نهی کنند و به معروف و راه راست مردم را سوق دهند.مگراین وزارت کدام وظایف اش را در چند سال اخیر به خوبی پیش برده است که حالا به جان رسانه ها افتاده است و سلیقه ها و برداشت های پیشاوری و مشهدی از دین را میخواهند به نام امر به معروف و نهی از منکر به ما بیاموزانند.
بیشترین اختلاس در این وزارت صورت گرفت که تا هنوز قضیه وزیرش تصفیه نشده است. در اتاق مقامات ارشد این وزارت کارمندان خواب سکس زنان متقاضی را می بینند.این مشکل و رفتار غیر انسانی چگونه حل شد که آنان کار وزارت اطلاعات وفرهنگ و نظارت بر رسانه ها را انجام میدهد؟ بیشتر مساجد کتابخانه ندارد و کمتر مردم مسجد میروند و فقط بیشتر جوانتر ها مسجد را فقط برای رفع حاجت استفاده میکنند نه برای بحث های دینی و یک مکتب اجتماعی.این ها چه برنامه های را برای ترویج دین اسلام در مساجد انجام داده اند؟  مگر این ها چطور مسلمان اند یک تصویر تلویزیون ایمان و دین اینگونه آدم ها را متزلزل می سازد و یا یک تصویر نیمه برهنه در تلویزیون حس جنسی نامبارک ایشان را بر می انگیزد؟
بازی با دین و به تمسخر گرفتن آزادی بیان از سوی برخی از حلقات همفکر با طالبان و اسامه هنوز در دستگاه های دولتی ما و کشوروجود دارند و با این فرهنگ بزرگ شده اند. هرگونه بهانه ایجاد اداره های این چنینی جز تشویق افراطیت طلبی و دخالت گروه های فرصت طلب افراطی و محدودیت بر افشاگری از سوی رسانه های آزاد و ایجاد مانع بر سر راه توسعه جامعه مدنی و دموکراسی در افغانستان خواهد بود. دولتمردان افغانستان باید بدانند که نسل جوان افغانستان نمیخواهند دیگر بازیچه سیاست های مغرضانه و کثیف مستبدین اداره های ناکام باشند. 
نسل نو ما به همدیگر پذیری نیاز دارند. ما میخواهیم منطق و تفکر انسانی جای افراطیت اسلامی و غیر انسانی برتری جویی قومی را بگیرد.زیراچنین تفکراتی فضا و زمینه کار برای رسانه ها را محدود کرده است و آقای کرزی نیز با سکوت بر ریش رسانه ها ومردم میخندد و سعی بر هر چه محدود کردن ازادی بیان از طریق فرهنگ استبدادی که در آن بزرگ شده است، را دارد یا شاید میداند و کاری جدی برای آن انجام داده نمی تواند. در هر دو صورت مردم باید بدانند که چه کسانی بر سرنوشت شان تصمیم میگیرند و تا چه حد در سیاست های شان برای حقوق و آزادی های اساسی مردم ارزش می دهند؟ آزادی بیان دشمن هیچ کسی نیست و کسانی که از این آزادی میترسند، هرگز نمی توانند در یک نظام مردم سالار و مدنی زندگی کنند.

 سازمان ملل متحد: تهدیدهای جدیدی علیه کار خبرنگاری ظهور می‌کنند

 

۰۱ فروردین ۱۳۹۰

امریکا را چګونه یافتم





بعد از یک سال و نیم انتظارموفق به دریافت ویزه برای برنامه تبادل فرهنگی بازدیدکنندگان بین المللی وزارت خارجه ایالات متحده امریکا شدم.ساعت سه بعد از ظهر بود که خانه را به قصد میدان هوایی کابل ترک کردم. ترس داشتم مثل سفر منگولیا دچار تبعیض و توهین در قسمت تفتیش میدان هوایی کابل نشویم ولی این بار اتفاقا چنین نبود و آن سربازان جای شان را به مامورین دریشی آبی های داده بودند که با لبان متبسم و خندان و حرفه ای مسافرین را کمک میکردند.

وقتی به میدان هوایی کابل رسیدم ، بیشتر مسافران که خارجی ها و امریکایی ها بودند در قطار منتظر بودند تا از تلاشی بگذرند و زود تر با طیاره نسبتا پاک شرکت صافی بسوی دوبی حرکت کند. حین سوار شدن "ملک ستیز" کارشناس مسایل امور بین المللی که در انستتیوت بین المللی حقوق بشر دانمارک، فهیم دشتی ژورنالیست که با پکولش در قطار خود نمایی میکرد و چند تن از دانشجویان رشته حقوق را دیدم که همه تقریبا به مسیر های متفاوتی میرفتند،را دیدم.

اتفاقا چوکی ملک ستیزکنارم بود. برای بکس دستی اش بالای سرم جای نمانده بود، کمپیوترش را بیرون کشید و با انگلیسی گفت: "ببخشید آقا این کمپیوتر را میشود در چوکی کنار تان بگذارید." در تمام سفر هایم وقتی پایم به میدان هوایی کابل میرسد همه با من انگلیسی صحبت میکنند. نمیدانم قواره من شهروند هزاره چقدر غیر افغانی مینماید که همیشه سو تفاهم میشود و تا پاسپورتم را ندیده اند، نمی شناسند که افغانستانی ام یا نه.

حدود 06:30 طیاره ما به سمت دوبی حرکت کردیم و وقتی با ملک ستیز صحبت را شروع کرد خیلی معذرت خواست از اینکه مرا با غیر افغان اشتباه گرفته بود. خودم را معرفی کردم و گفتم برای چی مقصدی به امریکا میروم.

ملک ستیز حدود ده سال در ماسکو بوده و ماستری اش را در رشته روابط بین الملل از دانشگاهی دردنمارک گرفته است. چهار طفل دارد و حدود 20 سال به گفته خودش است که دور از افغانستان در کوپنهاگن مرکز دنمارک زندگی میکنند. آدم زرنگ و با سوادی است. گاهگاهی در تحلیل ها و گفتمان های رسانه ها و بعضی برنامه های مدنی یا در تلویزیون های افغانستان میدیدمش. با هم از وضعیت جامعه مدنی افغانستان و برداشت و ذهنیت غربی ها به ویژه امریکایی ها را نسبت به افغانستان که خیلی منفی است، صحبت کردیم. او از وضعیت موجود مثل دیگر افغان های مکتب رفته و نسبتا روشنفکر ناراضی است و اداره موجود را فاسد میداند که تا حدی زیادی گفته هایش را تصدیق میکنم.

باهم به یک نتیجه کلی رسیدیم که با توجه به تبلیغات غول های رسانه ای چون سی ان ان و بی بی سی که ذهنیت جوامع غربی را نسبت به افغانستان تغییر داده است ، نکات مثبت و واقعیت ها ، چالش ها و راه حل های مشخص جامعه مدنی و نهادینه شدن دموکراسی واقعی در افغانستان را در این برنامه برجسته بسازم.

شاید او خیلی دقیق میگوید بیشتر ما افغان ها خیلی حرف یاد داریم و خیلی هم کلی گویی میکنیم و فکر میکنیم که غربی ها با این اطلاعات کم عمق و سطحی ما قناعت میکنند و مشکل کمک ها و تطبیق استراتیژی ها بصورت نادرست حل میشود. برنامه که من در آن شرکت میکنم بیشتر آشنایی با جامعه و سیستم دولت داری در امریکا است و نقش رسانه های اجتماعی را درتوسعه جامعه مدنی بررسی میکنند. سعی خواهم کرد از تقسیم اوقات خیلی جالب و اهداف و کشور های شرکت کننده در این برنامه 21 روزه را برای شما در فرصت ها و نوشته های بعدی بیان کنم.

حدود 10:00 شب دوبی رسیدیم و تا ساعت 10:30 که شرکت هوایی یونایتد ایرلاین که به مقصد واشنگتن پرواز میکرد، سری به کمره فروشی ها و کمپیوتر فروشی های دوبی زدم. پول نقدم کم بود ونتوانستم یک کمره زیبا وحرفه ای بخرم.راستی یادم رفت در همین فرصت آصف فولادی رییس اکو توریزم بامیان را دیدم که یک لشکر را علاقمندان و مامورین توریزم بامیان را که به یک کارگاه آموزشی به نیپال برده بود، برگشته بودند. خواستم همرایش بیشتر در این مورد صحبت کنم ولی طیاره ما پرواز میکرد و مجبور شدم وی را در قهوه خانه گوشه ترمینال تنها بگذارم.

طیاره ما حدود 15 ساعت پرواز خسته کن اش را بالاخره ساعت هفت صبح درمیدان هوایی واشنگتن ختم نمود و با معلومات و رهنمود هایی که گرفته بودم زود از تلاشی و تفتیش امریکایی گذشتم و حال این گپ ها را از میدان هوایی واشنگتن مینویسم. ساعت 12:30 ظهر به وقت واشنگتن به سمت نیویارک که سه روز آنجا خواهیم بود، پرواز میکنم.

چارج کمپییوترم آخرین نفس های خود را میکشد و در اولین فرصت از این مردم و این سرزمین عجیب و حیرت انگیز یا بهشت دنیای امروز خواهم نوشت.

تا نوشته ی دیگر ،پدرورد.

میدان هوایی واشنگتن – 09:30

۱۱ اسفند ۱۳۸۹

آقای ربانی علیه 600 میلیون فیس بوکی اعلام جنگ کرد


"شکی نیست که اگر علما جای خود را بگذارند، مرجعیت و رهبریت خود را به دیگران بگذارند، گاهی اتفاق می افتد که به اصطلاح جوانان فیس بوک و اینترنت رهبری جامعه و تحولات را بدوش می گیرند."


شنیدم که آقای ربانی دیروز در محفلی به رهبران از جنس خودش هشدار داده است که هر چه خوبتر و زودتر حلقه انحصار منابع قدرت در افغانستان را تنگتر نمایند ورنه فیس بوکی ها ، انترنیتی ها و بلاگر های افغانی رهبری قدرت سیاسی را از آنان مثل دنیای عرب خواهند ربود.

آقای ربانی که زمانی رییس دولتی بود که بخشی زیادی از ویرانی های کشور را در کنار رفقایش نظاره میکرد وحال نیز بر کرسی کمیسیونی صلح بی مفهومی تکیه زده است که نه خود میداند با کی مصالحه میکند و نه کسانی که با ایشان قرارداد انجام چنین ماموریتی را بسته است.او بر هر کرسی که باشد و با هر نقابی که به چهره بزند، مردم به آسانی چهره او و رهبران از جنس وی را بخوبی می شناسند و نیک میدانند که دیگر سخنان وی که متاثر از اخوان المسلمین مصر است و امثالش از هر قوم نژادی که فقط شکم بزرگ میکنند و ثروت می اندوزند ، در جامعه در حال تغییر افغانستان خریداری ندارد.

چندی پیش دوستانی از بدخشان آمدند و صحبت کردیم و از بدخشان پرسیدم گفتند که تا هنوز حضرت ایشان قدرت بدخشان را در انحصار خویش دارد و هر کسی که قرار است آنجا تقرر حاصل نماید ، باید از فیلتر ایشان بگذرد. بدخشان هنوز ولسوالی هایی دارد که مردم باید ویزه تاجیکستان را بگیرند و از راه تاجیکستان دوباره داخل آن ولسوالی ها شوند و در بیشتر مناطق این مرکز که زادگاه حضرت ایشان است، با خر و اسپ و قاطر سفر کنند. ولی خود این منتقد فیس بوکی با لندکروز شیشه سیاه و محافظین بیشمار در سرک های خاک آلود کابل ساجق صلح میجود. هنوز در بعضی نقاط بدخشان اطفال از بی آبی و سوتغذیه رنج میبرند و حتی در بعضی نقاط مردم سبزیجات و میوه را درست نمی شناسند و یا نمی توانند استفاده کنند. هنوز مکاتب و بخش آموزش و صحت در وضعیت بدی بسر میبرند. مریضان که از بدخشان به کابل میایند، حتی پول معاینه داکتر را ندارند ولی حضرت ایشان هنوز علاقه فراوان رهبری قدرت را در بدخشان میراث نیاکان فامیل خودش میداند.

سخن اینجاست که سرعت انتقال پیام و آگاهی از طریق رسانه ای اجتماعی و فیس بوک و وبلاگ ها آنقدر سریع است که قبل از آنکه پیام آقای ربانی به گوش دیگر همجنسانش برسد، این موضوع از طریق فیس بوکی ها به همه میرسد و مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. فیس بوکی ها و بلاگر های بدخشانی شاید حتی هواخواهان ایشان در فضای مجازی دیگر نمی توانند در مقابل قدرت نظریات مردم و جوانان استدلال های خام و کور را تحویل افکار عمومی دهند.

باید آقای ربانی و همفکران وی که علاقمند انحصار قدرت در افغانستان اند ، بدانند که دیر یا زود از طریق همین کتاب چهره ، چهره های واقعی خود را در این آیینه های حد اقل 600 میلیون فیسبوکی سراسر دنیا خواهند دید. چه بخواهند و چه نخواهند ما فیس بوکی ها علاقمند افشای واقعیت های جامعه خود هستیم. اگر نتوانیم بکلی چهره های زشت را محو کنیم برای اصلاح زشتی ها این کتاب چهره ، فضای خوبی برای نمایاندن چهره های خوب و بد جامعه خویش خواهد بود.باید دید که آقای ربانی برنده میشود یا فیس بوکی ها و انترنیتی ها؟

۰۸ دی ۱۳۸۹

یک هفته برای قربانیان در افغانستان



رفته بودم به برنامه ی تحت عنوان " یک هفته برای قربانیان در افغانستان" که به بهانه ی روز جهانی حقوق بشر و روز ملی قربانیان در مرکز فرهنگی فرانسه در لیسه استقلال از سوی گروه هماهنگی عدالت انتقالی افغانستان با همکاری مرکز فرهنگی فرانسه در کابل ، بنیاد آرمان شهر ،موسسه جامعه باز ، بنیاد آرمان شهر و چند نهاد دیگر برگزار شده بود.

با آنکه این مفاهیم حقوق بشر و عدالت انتقالی هنوز در افغانستان جدید است و به مزاج خیلی از شکم بزرگ ها و ناقضین حقوق بشر خوش نمی خورد ولی نمیشود بخاطر اینکه این آدم ها فعلا در پست های بلند دولتی کار میکنند و توانایی گرفتن جان و حق زندگی انسان ها را دارند، خاموش نشست و سکوت کرد. کسی باید قدم پیش بگذارد به همه ی بی عدالتی ها و تبعیض هایی که تاریخ افغانستان متاسفانه به ما داده است، "نه!" بگوید.

داکتر سیما سمر که بر تارک این مقاومت میدرخشد، در صحبت کوتاهی تجلیل از این هفته و یادبود از قربانیان را نهادینه ساختن گپ حق و از بین بردن یا حد اقل خنثی ساختن هر گونه تبعیض را گامی مثبتی تلقی نمود. او بیش از هر نوع تبعیض دیگر روی "تبعیض جنسی" تاکید کرد و از همه خواست تا ندای " تبعیض نه ! " که شعار امسال روز جهانی حقوق بشر است را بلند صدا کنند. جالب بود که برای ما مرد هایی که در آنجا تشریف مان را داشتیم کمی سخت بود ولی خواهی نخواهی همه باهم صدا کردیم " تبعیض نه !" خنده ام گرفت و لبخند های متفاوتی روی لب های چند مرد مسلمان و کافری که در تالار بودند، نقش بست. لبخند هایی با معنی ها و تفسیر های متفاوت از حق و زن و حقوق بشر.

از دوستانم بصیر سیرت و زهرا مبتکر ممنونم که دعوتمان کرده بود. نظر به اهمیت موضوع تعداد مهمانان کمتر بود. ادعای برگزار کنندگان این بود که کمی در دعوت نامه ها و برگزاری پشت سرهم این مناسبت در جریان یک هفته رسانه ها و علاقمندان حقوق بشر و مردم را خسته کرده است و شاید نتوانسته اند در این برنامه حضور بیشتر داشته باشند.اما فکر میکنم اول موقعیت مرکز فرهنگی فرانسه در جوار ریاست جمهوری آقای کرزی با دیوار های سنگی اش و دیگر دانش و آگاهی کم مردم و جوانان ازحقوق بشر باعث میشود که نه تنها این برنامه بلکه بیشتر تجلیل از مناسبت های مدنی و حقوق بشری با اینگونه بی تفاوتی و استقبال کمرنگی روبرو شوند.

به نظر من شاید راه حل این باشد که برای بهتر تجلیل شدن از این مناسبت ها باید از هرگونه شیوه های آگاهی دهی و تبلیغ در بین مردم خصوصا از طریق رسانه ها و شبکه های جوانان و زنان استفاده شود. تا کار نهاد های تطبیق کننده این دادخواهی و پیام رسانی بتواند با قدرت بیشتر به مبارزه بی عدالتی و تبعیض برود. تنها سیما سمر نمیتواند این مرض را تداوی کند. باید سیما سمر ها را حمایت کنیم و ثمر خوبتری از کشت خویش بگیریم.

نمایش تیاتر " بی نهایت نا تمام" که توسط سازمان حقوق بشر و دموکراسی برای افغانستان تنظیم شده است که مستندی از قصه های قربانیان واقعی جنگ های سه دهه ی اخیر افغانستان بین سالهای 1978 الی 2010 میلادی است.همچنان معرفی کتاب تازه آرمان شهر" پر سیمرغ، گزیدهی ازآثار شرکت کنندگان در جایزه ادبی سیمرغ در ارتباط به نفی جنگ بالاخره گفتگوی باز به این مناسبت تحت عنوان" بازخوانی حافظه ی جمعی ما" با حضور داکتر محی الدین مهدی ، استاد کاظم یزدانی و اسدالله احمدی بودا نیز در هفته گذشته برگزار گردید.

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

یک شام با الفبای کولی بصیر سیرت




شام دیروز برای تماشای اولین کارهای مستند فیچری دوست خوبم بصیر سیرت عکاس و مدیر مسوول مرکز فوتو ژورنالیزم چشم سوم به دفتر نی رفتم. الفبای کولی محصولی چند ما تلاش بصیر سیرت و دوستانش در برنامه گپ جوان بود که از طرف انترنیوز راه اندازی شده بود.

باغچه دفتر نی که قبلا انترنیوز و رادیوی سلام وطندار آنجا بود با خیمه و چوکی تزیین شده بود و بیشتر مهمانان مستند سازان جوان و دانش اموزان برنامه گپ جوان و ژورنالیستان بودند. با آنکه دفتر نی میزبانی این برنامه را به عهده داشت فضایی که در آن این فیلم مستند باید به نمایش گذاشته میشد، زیاد آرام و منظم نبود. معلوم میشد بیشتر شبیه پروژه ای است که باید بگذرد و تمام.

حدود ساعت 06:30 فیلم به نمایش گذاشته شد و با زمزمه ای "خالچه"دختر کولی آغاز شد.قصه فیلم از تلاش یک دختر کولی که برای ساختن یک مکتب در محل و کمپ بود باش شان شروع میشود و تا اخیر سناریست و دایرکتر فیلم سعی میکند مکتب سازی ، مکتب سوزی، مکتب خوانی و ترس از طالبان را پس از چند سال سقوط حکومت شان به تصویر بکشد که روی رفتن زنان به مکتب در بعضی مناطق افغانستان هنوز وجود دارد

در کلیت ، بصیر سعی کرده بود چند موضوع را در مدت 24 دقیقه مثل نقض حقوق زن ، فراموش نمودن اقلیت های قومی مثل کولی ها و هدر رفتن کمک های جامعه جهانی و بی توجهی به جوانان را به تصویر بکشد. بصیر با آنکه این مستند از کار های اولش است ولی به خوبی توانسته بود پیامش را در این قالب به بیننده برساند.شهربانو سادات قهرمان داستان نیز با استعداد خارق العاده اش توانسته بود نقش یک دختر کولی ( خالچه ) را خوب بازی کند.نماد ها ، گریم و فضا سازی های دایرکتر و نور پردازی های آن که خیلی طبیعی مینمود خیلی جالب و امیدوار کننده بود که سینما افغانستان کم کم برای حرفه ای شدن پیش میرود.

اما چند نکته وجود داشت که باید بصورت جدی در کار های بعدی اصلاح شود. مثلا در نخستین دیالوگ های فیلم بازیگر با لهجه ایرانی غلیظ شروع میکند که حد اقل زیاد بومی نمی نماید و شاید به مزاج کسی خوش نخورد . به ویژه زمانی که ما میخواهیم زندگی اقلیت های منزوی و بومی افغانستان را به تصویر بکشیم .زیر نویس ها تنها به انگلیسی بود که گاها مشکلات تایپی و ترجمه داشت و ترجمه دری اصلا نداشت. در قسمت صدا گذاری ها کمی کم دقتی شده بود و لی رویهمرفته زیاد محسوس نبودند.

نکته جالب که معمولا در اینگونه محافل در افغانستان معمول است پنداندن تعدادی سینماگران بر یکدیگر است. مثلا در شروع آقای مجیب خلوتگر رییس موسسه نی که خود نیز میزبان و همکار برنامه گپ جوان بود با چهار سوال کاملا انتقادی شروع کرد و بعدا یک دوست فیلم ساز دیگر نیز کمی منفی گونه نقد کرد. شاید برای بصیر که عکاس ماهریست و با اینگونه برنامه ها آشن باشد اما جوانترک های دیگری که در برنامه گپ جوان شرکت کرده بودند و تازه میخواهند شرکت کنند وقتی می بینند که کار اول استاد شان اینگونه با بی دقتی مورد نقد منفی گرایانه قرار میگیرد ، شاید از ترس هیچ وقت جرات به دست گرفتن کمره را نکنند.

اگر ما علاقمند رشد فیلم وسینما هستیم باید تلاش کنیم اول بیشتر جوانان را فرصت دهیم مهارت های اساسی فلم سازی را پیدا کنند وبعد کم کم روی انتخاب سوژه های شان و بعد روی بعد تخنیکی فیلم ، زبان، تکنولوژی و بعد روی نکته های خیلی حرفه ای تر آن بپردازیم. من سینما نمی فهمم ولی از دیدن این مستند یا فیچر خیلی لذت بردم و منتظریم که نسل جوان ما کار های جدیدتر ، حرفه ای تر و متفاوت تر را بهتر از گذشته ها به ما عرضه کند و برش های از زندگی ما ثبت تاریخ شود.

۲۷ شهریور ۱۳۸۹

انتخابات آزاد قلب تپنده دموکراسی است


ستاد انتخاباتی یونس انتظار از رای دهی شخص ایشان خبر داد

امروز رفتم و به نامزد دلخواهم رای دادم. پدرم نیز با شوق پیشتر از من رفت و به شخص دلخواهش رای داد. در خانه ما 8 نفر به سن رای دهی بودند ولی متاسفانه همسایه ما که خود یک آشپز است و خانمش نیز سواد ندارد در هیچ یک از انتخابات گذشته شرکت نکرده اند و کارت رای دهی ندارند و تشویق ها و رهنمایی های من نیز نتوانسته است روی او تاثیر بگذارد.

اول: تعداد ناظرین نامزدان از روند رای دهی و شفافیت مدیریت آن توسط کارمندان کمیسیون و مراکز رای است.مثلا مرکزی که من در آنجا رای دادم وقتی داخل شدم ، تعداد ناظرین از تعداد رای دهندگان بیشتر بود و از چهره های بسیاری آنان پیدا بود که متاسفانه نمیدانند چی را چگونه نظارت کنند.

دوم: متاسفانه 664 نامزد انتخاب شخص مورد نظر را برای آدم خیلی مشکل می سازد. به ویژه خانم ها ، افراد مسن و کسانی که سواد خواندن ونوشتن را ندارند به سختی افراد مورد نظر شان را انتخاب می کنند.

سوم: رسانه ها بیشتراز ده مورد تخطی و مشکل را گزارش داده اند. مثلا:ماشین سوراخ کن نتوانست کارت من را به شکل ستاره سوراخ کند و مامور کمیسیون مجبور شد که کناره کارت را قیچی کند. وقتی از او پرسیدم گفت که این ماشین های سوراخ کن بدل است و بعد از سوراخ کردن چند کارت از کار افتاده است. مثلا شهروندان درغرب کابل گفته اند که سایت های رای گیری ناکافی و یا به بهانه ای بسته شده اند که میتوان از مرکز رای گیری دوغ آباد و ربگریشن نام گرفت.یا مثلا مرکز رای گیری سیلو 84 ناظر وجود دارد اما فقط ده نفر آنان توانسته اند از صندوق ها نظارت کنند که بعد تر در بین ناظرین بر سر اینکه کدام ده نفر اول بروند بگو مگو های روی داده است که تعدادی از رسانه های تصویری کابل نیز آن را نمایش دادند.

چهارم: از ولایات قندز، کنر ، بامیان ، غزنی و بلخ و چند ولایت و نقاط مختلف کابل نیز گزارش شده است که رنگ انگشت ها پاک میشوند و در بعضی مراکز هرج ومرج عمدی وجود دارد و حتی در بعضی ولایات و نقاط مختلف شهر کابل مواد تدارکاتی هنوز نرسیده است.

حالا تا اخیر روز باید دید که این روند به کجا می انجامد.مراکز و ساحات را که من خودم ملاقات کردم و یا تلفن کردم نشان میدهد که غرب شهر کابل بیشتر از نقاط دیگر مردم سهم گرفته اند و در مقابل مشکلات مدیریتی و تعدد نامزدان و ناظرین شان نیز زیاد است.

منتظر انکشافات جدید باشید:


۰۸ شهریور ۱۳۸۹

نگاهی به بلاگ و وبلاگ نویسی

اولین کارگاه آموزشی وبلاگ در کابل

31 گست سال 2010 میلادی پنجمین روز جهانی وبلاگ را در حالی تجلیل میکنیم که هزاران جوان از این پدیده جدید استفاده نموده و از این طریق دسترسی به اطلاعات را اسان ساخته و ژورنالیزم امروزی را به طور فاحشی متحول ساخته است و بالاخره زمینه گفتگو و تبادل نظریات و اندیشه های شان را با دنیای بیرون میسر ساخته است.

امروزه بيش از يک ميليارد نفر از انترنت استفاده میکنند و نزديک به ٢ ميليارد نفر داراي تیلفون همراه می‌باشند. دوسوم ساکنان کره زمين امکان ارتباط با تیلفون حتا در جاهايي که برق نيست را دارند. شکل اجتماعي جديدي از ارتباط بر قرارکردن به وجود آمده که هر چند وسيع است اما به طور انفرادي توليد و دريافت می‌شود و تاثير می‌گذارد.
يكي از پديده هاي جديد و تاثير گذار در عرصه انترنت، وبلاگ مي باشد. در سالهاي اخير اين پديده انقلابي در انترنت و فرهنگ استفاده از آن به وجود آورده است. دليل اين امر قابليت هائي است كه در وبلاگ ها نهفته است.

مهمترين قابليت كه تفاوت عمده وبلاگ و سايت نيز به حساب مي آيد اين است كه ايجاد يك وبلاگ احتياج به تخصص و دانش خاصي نداشته ،رایگان بوده و پویاست است و همين امر باعث شده است كه بیشتر جوانتر ها به وبلاگ و وبلاگ نويسي روي بياورند.

وبلاگ (Weblog) -كه به آن بلاگ( Blog )نيز اطلاق مي شود- تركيبي است از دو كلمه webبه معناي شبكه جهاني و log(گزارش روزانه و یاد نامه) و به ياد داشت هایي گفته مي شود كه توسط يك يا چند نفر بصورت روزانه، هفتگي يا گاه به گاه نوشته شده و در عرصه انترنت قرار مي گيرد. چند معني فارسي نيز براي آن ابداع شده است. مثل تار نگار يا تار نگاشت كه كمتر مورد استفاده قرار مي گيرند. هر فردي كه به انترنت دسترسي داشته باشد و مطلبي براي نوشتن داشته باشد مي تواند بطور رايگان صاحب يك وبلاگ شود. مطالبي كه در وبلاگ نوشته مي شوند ممكن است خاطرات شخصي ، خبر ، مقالات علمي و هرگونه مطلب قابل نگارشي باشند. علاوه برا ين نظرات خوانندگان وبلاگ ها نيز جزو مطالب وبلاگ محسوب مي شود.

ویس احمد حکمت ، جوانترین وبلاگ نویس افغان مقیم هرات

اصطلاح وبلاگ را اولین بار شخصی به نام Jorn Barger در دسامبر ‌١٩٩٧ ساخت. در آن زمان وب به صوت متنی بود و سایت‌هایی بوجود آمده بودند که به هر نفر تنها اجازه داشتن یک صفحه وب را می‌دادند تا افراد مطالب شخصی‌شان را در آن بنویسند.

در ادامه شخص دیگری به نام «Peter Merholz» اصطلاح وبلاگ را کوچکتر کرد و آن را در بخشی از وبلاگش، «بلاگ» نامید، در واقع او بود که weblog را به گونه‌ای از هم جدا کرد که بلاگ به صورت فعل درآمد و شد (we blog).

در سال ‌١٩٩٩ خانم «Meg Houriha» به اتفاق «Evan Williams» یکی از دوستانش، کمپانی Pyra Labs و متعاقبا blogger را تاسیس کردند. در فبروری ‌٢٠٠٣ گوگل، blogger را می‌خرد و از مارچ ‌٢٠٠٣ اصطلاحهای weblog، weblogging و webloggerوارد دکشنری آکسفورد می‌شود. تمام دنیا در این متفق‌القول هستند که اصطلاح وبلاگ و مفهوم وبلاگ را اولین بار شخصی به نام Jorn Barger در دسامبر ‌١٩٩٧ ساخته است و دیگران تنها سهمی مهم در فراگیر شدن آن داشته‌اند.

اولین فردی که اقدام به وبلاگ نویسی مدرن برای درج خاطرات خود در فضای انترنت کرد شخصی تحت عنوان Jastin Hall بود که در سال ۱۹۹۴ اقدام به درج خاطرات روزانه اش و همچنین گزارشات متعدد از کنفرانس های مختلف که در آن شرکت می کرد، می کرد.

همچنین در سال ۲۰۰۴ مجله ی نیویرک تایمز جاستین هال را به عنوان” پدر وبلاگ نویسی شخصی” معرفی کرد.از طرفی در همان سال فرد دیگری با نام Jerry pournelle با داشتن انترنت پر سرعت! اقدام به انتشار خاطرات روزانه اش به فارمت های مالتی میدیا( علاوه بر فرمت نوشتاری) کرد. جری پورنل برای اولین بار در دنیای انترنت اقدام به قرار دادن ویدیوها و عکس هایی از خود و زندگی اش و در دنیای انترنت کرد.

از سرویس دهندگان بلاگ میتوان از پرشین بلاگ ، بلاگ اسکای ، ورد پرس ، بلاگر، و شبکه های اجتماعی چون فیس بوک،تویتر ، گوگل ، های فایف ،لینکدین ، اسکایپ، لایف جورنال و غیره را نامبرد. در سال ۲۰۰۱ اولین سرویس وبلاگ نویسی فارسی زبان به نام "پرشین بلاگ" از طرف ایرانی ها راه اندازی شد.

بين ماه‌های جنوی و می ٢٠٠٦ رقم وبلاگ‌ها از ٢٦ ميليون به ٣٧ ميليون رسيده است. به طور متوسط هر ثانيه يک وبلاگ به وجود می‌آيد يعني ٣٧ ميليون در هر سال. مطالب ٥٥ درصد از وبلاگ‌ها سه ماه پس از گشايش هنوز به روز می‌شود. مقداروبلاگ‌ها امروز ٦٠ برابر سال پيش ارزيابي می‌شود. رقمي که هر شش ماه دو برابر خواهد شد.

در حالي که زبان انگليسي در آغاز زبان مسلط بر روي اينترنت بود، امروز تنها زبان يک سوم سايت‌ها است. زبان‌های چيني و سپس جاپانی، اسپانيايي، روسي، فرانسوي، پرتگالي و کوریایی و حتا فارسی به مرور جاي خود را باز کرده‌اند. آن چيزي که در اين مورد اهميت دارد تنها وجود وبلاگ‌ها نيست بلکه ارتباطاتي است که مابين آن‌ها به وجود آمده و سبب پيوند آن‌ها به يکديگر از يک سو و تماس‌شان با ديگر حوزه‌های ارتباطي می‌شود


اين پديده شکل اجتماعي نويني از ارتباطات را به وجود آورده است که در عين حال توده‌ای است اما به طور انفرادي توليد و دريافت می‌شود و تاثير می‌گذارد. با اين همه در سرتاسر جهان به ابزاري در خدمت جنبش‌های اجتماعي تبديل می‌شود اگرچه اين جنبش‌ها تنها استفاده‌کنندگان اين ابزار جديد بسيج و سازماندهي نيستند. رسانه‌های سنتي به نوبه خود با استفاده از توان تجاري و رسانه‌ای‌شان به اين جريان پيوسته ودر حال به وجود آوردن وبلاگ‌های هرچه افزون‌تري حول خويش‌اند. با اين همه اين واقعيت وجود دارد که جنبش‌های اجتماعي و مقاومت‌های فردي، توان آن را يافته‌اند که بر رسانه‌های بزرگ تاثير گذاشته، اطلاعات را کنترول کنند و در صورت لزوم آن‌ها را تکذيب کرده و يا حتا توليد نمايند.

در قانون رسانه های همگانی نیز بصورت حرفه ای برای این پدیده جدید در ژورنالیزم افغانستان چیزی اشاره نشده است و برای تخطی های این عرصه چگونه پرداخته میشود.در حال حاضر دو وبسایت میزبان برای وبلاگ نویسان افغان بصورت آماتور از سوی نسیم فکرت بلاگ نویس مشهور افغان فعلا مقیم امریکا تحت نام "کانون وبلاگ نویسان افغان"به چهار زبان دری ، پشتو ، ازبیکی و انگلیسی و دیگری مجتمع وبلاگ های افغانستان است که توسط بهمن بدخشانی یک دانشجو راه اندازی شده است که هر کدام تعدادی از وبلاگ نویسان را در لینک های خویش دارند و به همین ترتیب وبلاگ نویسان دیگر افغان نیز هرکدام دوستان خارجی و داخلی خویش را هر کدام بطور اوسط سی تا پنجاه بلاگ را لینگ داده اند.قابل یادآوری است که بصورت تخصصی هیچ سرویس عرضه کننده بلاگ نویسی افغانی وجود ندارد که به آسانی قابلیت نوشتن پشتو ، اربیکی و یا زبان های محلی دیگر افغانی را داشته باشد.اینکه اولین بار چه کسی در افغانستان بلاگ را آغاز کرد دقیق معلوم نیست ولی در حال حاضر تخمین زده میشود که بیشتر از 20 هزار افغان در داخل و خارج کشور بلاگ مینویسند.

اگر شما چیزهایی میدانید پس 31 اگست روز جهانی بلاگ است و بهترین مناسبت برای شریک ساختن تجارب، دانش و اطلاعات جدید و همبستگی تمام وبلاگ نویسان افغان در داخل و خارج کشور خواهد بود.

۲۵ مرداد ۱۳۸۹

یک روزمقاومت بی مزاری !


عکس از: براتعلی باتور

روز جمعه غرب کابل بازهم با تیر اندازی های کوچی های مسلح و وحشی از بالای کوه قورغ به جهنم تبدیل شد و ده ها تن زخمی شدند و ده ها عدالتخواه دیگر جان باختند.

دیروز بازهم خون ده ها انسان بی گناه شهر بی مزاری را رنگین کرد تا فرش سرخ رهبران میراثخوار ما سرختر و دسترخوان های بازیگران سرنوشت مردم ما رنگین تر شود و مردم منزوی تر و بیچاره تر از گذشته.

حادثه پس از آن آغازشد که صبح زود جمعه تعدادی از مردم ساحات جبارخان، ، دامنه کوه قوریغ و شهرک های اطراف آنان تجمعی را تشکیل داده و میخواستند با کوچی ها و طالب های مسلح که زمین حضیره شان را بزور سلاح تصاحب نموده بودند، صحبت نمایند و راه حل برای دفن اجساد شان پیدا نمایند.اما کوچی ها بالای آنان آتش نمودند و به مدنیت و صلحجویی آنان خندیدند. این در حالیست که شهرداری کابل این محل مورد منازعه را برای ساکنان محل برای دفن جنازه ها رسما تخصیص داده است.

مردم شجاع این ساحات نیز پس ازآن که از طرف کوچی ها مورد حمله با سلاح گرم قرار میگیرند با سنگ چوب از خود دفاع نموده و چند خیمه کوچی های مهاجم را به آتش میکشند.پولیس که ناظر بر محل بوده است نیز بجای وساطت بی طرفانه بسوی باشندگان محل آتش نموده و در نتیجه این آتش های مشترک پولیس و کوچی ها بیشتر از 50 نفر زخمی و حدود 5 نفر کشته شدند. مردم ناحیه سیزدهم نیز خشمگین شده و تا شام دیروز به جاده ها ریخته بودند و تصاویر کاندیدان را پاره نموده و شیشه های بعضی از فروشگاه ها را شکستند و ترافیک را مختل نمودند و به کسانی که ادعای رهبری هزاره ها را مینمایند. جواب منفی و " نه" دادند.

خلیلی با بیانیه ای اظهار تاسف و تاثر عمیق نمود از طریق تلویزیون نگاه نزدیکترین رسانه به محل حادثه مردم را آرامش دعوت کرد و به خانواده های شهدا و مسدومین عرض تسلیت نمود و گفت که شما آرامش را حفظ کنید زیرا امنیت جاده شماره ده کارته سه حفظ است و من با خانواده ام مصوون و خوش و آرام از طریق "تلویزیون نگاه" و تلفن ها قضیه را تعقیب میکنم و از بستر آرام و راحت خویش برای شما تشویش میکنم.

محقق نیز جاده شهید مزاری را به شهر ارواح تشبیه کرد و طی بیانیه اظهار همدردی با مردم غرب کابل نمود از مردم خواست که عکس های تمام کاندیدان را به شمول عکس های شخص ایشان پاره ننموده و عناصر بیگانه و رقیب را در میان شان جای ندهند.ایشان نیز مثل خلیلی متاثر،متاسف و غمگین از حادثه امروز بوده و از مراجع تحت امر کرزی خواست که این مشکل مردم و کوچی ها را مثل تاریخ گذشته حل نماید و به مردم گفت که آرام باشند و جایی را آتش نزنند زیرا ایشان در خانه آرام بوده و گاهگاهی احوالات حادثه امروز را از طریق بچه های رادیو و تلویزیون "راه فردا" میشوند .شما میدانید ماه رمضان است و ایشان با باقر جان " شیر و بز" بازی میکند و اگر این کشتار های پولیس و کوچی ها کدام ارزش خبری داشت به زبان های دری و انگلیسی از طریق روزنامه های افغانستان و اوت لوک نشر میکند و در آخر شب رادیو فردا نیز برای آرامش شما آهنگ محسن یگانه ایرانی و احمد ظاهر را نشر نمود تا درد تان را مثل تاریخ تان فراموش کنید.

شب وقتی خانه آمدم به "حسن" تازه داماد پسر مامایم با هفت نفر دیگری که روی تخت های شفاخانه استقلال و ده ها تن دیگری گلوله باران و سوراخ سوراخ شده بودند و خون های پاک شان لباس های ما را سرخ و رنگین کرده بود ، فکر کردم. کی مسوول و قاتل جان این بی گناهان است خلیلی ، محقق ، پولیس کابل ، کرزی ، شفاخانه استقلال ، کوچی ها یا خود مردم؟

اشک های مادر و خانم حسن و ناله های آنان آرامم نمی گذاشت.پدر حسن را یاد آوردم که گلکاری دو صد افغانیگی را نیمکاره رها نموده بود تا به دیدار حسن بیاید. برای حسن خون کار شد. پدر و مادرش درمانده و حیران مانده بودند که خون از کجا کند. خودش نیز مثل پسر کوچکتر ، خانم و عروسش همه اگر خون های شان را باهم یکجا میکردند نمی توانستند 500 سی سی خون برای حسن تهیه کنند و امروز پولی نیز کار نکرده بود تا برای حسن خون بخرند. ولی برعکس یادم از دست های نرم و چهره های چاق و گوشتالود رهبران ما و سرخی فرش قالین های قصر های شان آمد باخود گفتم باید حسن و فامیلش در بدن های نحیف شان خون نداشته باشند و باید پول خرید یک خریطه خون را نداشته باشند زیرا خونخواران رهبر نما پول ها را خورده و گوشتالود و چاق شده اند و قالین های شان سرخی رنگ قالین های شان را از این خون های بی گناه که هر روز به بهانه های مختلف میریزد ، رنگ گرده اند. رنگی که تا همیشه تاریخ بر پیشانی گور شان سرخ خواهد زد.

هنوز شهر ملتهب و دگرگون است. پلیس ، اردو ، حکومت و کوچی همه مردم را به گلوله میبندند و رسانه های خنثی نیز بد ترین اخبار را سانسور نموده پخش مینمایند. سکوت و بی تفاوتی همه و حتی یک تعداد از مردم آدم را دیوانه میکند.

غرب کابل یک پارچه خشم و طغیان شده است. شهر به سال های مقاومت برگشته است و هنوز نفس در تن رهروان مزاری مانده است و بی توقع و عاشقانه در پای تندیس رهبرشان آزادانه و با فریاد عدالت و آزادی جان شان را فدا کردند.

شاید تاریخ امروز هزاره نیاز به قربانی های بیشتر دارد.پس بیایید بجای مرگ تدریجی ،در جنگ مستقیم جان بدهیم و سربلند بمیریم و تسلیم ظلم نشویم.

مطالب مرتبط:

همگانی سازی وضعیت اظطرار

جمعه خونین: وقتی خشم از زبان خشونت سخن می گوید

هزاره ها چور کردند

بهسود؛ انقلاب سرخ